|
به نام اون مهربونی که منو دیوونه ی تو کرد !
|
نمی خوام ...نه
نمی خوام دیگه هیچ بودنت رو
نمی خوام دیگه هیچ حرفات رو
نمی خوام دیگه هیچ خاطره هات رو
برو دیگه بودو نبودت برام مهم نیست
برو بیرون از زندگیم برو دیگه نمی خوام هیچ تو رو
اینو بدون دیگه از چشمام افتادی
اینو بدون دیگه تو قلبم جایی نداری
باور می کنم که تو هم شدی یه بی وفا مثل بقیه
برام شدی مثل همه رفتی از پیش من
حالا دیگه خاطرهات رو پرپر میکنم
حالا دیگه یادتو به خاک میسپارم
حالا اینجا منم تنهای تنها
برو خوش باشی هر جا که هستی
تو بهترین بودی واسه من اما بدون خودت خواستی
دلتنگی هام تو فصل غربت جا موندن
هیچ جوری اما از یادم نمیره رفتنت رو
یادته با گریه گفتم بهت بی وفاییهاتو
یادته با گریه گفتم بهت دلتنگی هامو
ببین رفتنت آتیش به جونم زده
بذار دیگه همه خاطره هات از یادم بره
بذار خودم بمونم با یه بغل گریه
بی و فاییتو دلم لحظه به لحظه فریاد می زنه
توکجا رفتی؟
اسیر دربه در حرف ناخونده
نامه های پاره دوروبرت چقدر شلوغه
داری میری نیستی فردای دوباره ی بارونی با من
داری میری از توندارم یکدم وفای گذشته
حس خستگی ومردن با من
می دونم دلتو قلبتو بد جوری بردن
داری میری اینم میدونم یکی دیگس توخاطره هات جای من
سخته واسم ولی بروخوش باشی تو حرفی ندارم من
یک بار هم بگو از ننوشته ی تکرار دوست داشتنت
درختارو دریاهارو آسمان رو جادو کردم برایت
تو کجا رفتی؟
احتمالا محکوم عشق جدیدت شدی تو ..
خداحافظی نکن
پائیز از راه رسیده سرخی گل یادگاریت از یاد رفته
بی فانوس همان رویای مرده
بی غلط املای دیروز کهنه
پنجره دروغ تقدیر مریم گفت هر چه گفتنی بود
نیمه شب و افتخار دیوانگی من
سرزنش تو فانوس بی وفایی تو
مرگ محبوب من لحظه ی فروردین
زنده شدن وماندن در لحظه ی اسفند
فصلش مهم نیست مهم تو بودی
هیچ چیزی روشن نیست در سرنوشت
روح عشق تو تو وجود خسته ی من
اظطراب دیروز و امروز رفتنت با من
به انتظار خزان آینده و آمدنت و گذشته
چشمان من اینجا خیس خیس
خداحافظی نکن
به خاطر دوست داشتن گذشتمون
مهر سرنوشت را باطل کن
من قول میدهم تا تو هستی عاشقت بمانم .
خیلی ساده
رفتم اما چه ساده
رفتنم دیگه برگشتی نداره
شدم برات یه خاطره خاطره ای از یه وجود مرده
نفهمید هیچ کس حرفامو نفهمید هیچ کس درد دلامو
خوبی کردیم و در عوض بدی دیدیم
جز پر پر شدن آشیان چیزی ندیدیم
غصه هم حدی داشت اما چه حدی؟
تومیدونستی از ما این حرفها گذشته بود
نگو می توی باز بسازی دلتو
نگو بمون باز بساز با این روزگار
بذار برم دنیا دیگه واسه من جا نداره
بذار برم که روزگار سر ناسازگاری با ما داره
خدا یا تو شاهد بودی که چه بودم و چه شد
تنها و بی کس شدم همه خیالشون راحت شد
پر پر شدنم و دیدی اما چه ساده
بی کس شدنم و دیدی بازم چه ساده
ما که رفتیم شما بسازید با روزگار خیلی ساده .
چشمای خیس
باشه هر چی توبگی قبوله
چشمام و می بندم آره کارم همینه
دلتم دیگه هی میاره بهونه
کاشکی می دونست که تنها دلخوشیم همونه
حالا می گم و دوست داشتم و دیگه می رم
می رم دیگه بشم یه زندونی و بمیرم
منو نمی خوای دیگه اینو می دونم
خوب شد زود فهمیدم و دست دلتو خوندم
می دونم که دیگه این روزا سرت خیلی شلوغه
همه ی حرفات واسه من دروغه دروغه
نبض دستات هنوز توی دستامه
عشق تو توی چشمای خیس تنهامه ...!
غریبه
موندن من شد یه خاطره
دلخوشیم و از دست دادم با یه اشاره
عشق تو گریه کردن و یادم میاره
چشمام داره مثل ابر بهار می باره
دقیقه ها کاشکی بیاره تورو دوباره
کاشکی بسازی از نو یه عشق دوباره
شب و تپش و یاس و باز هم ستاره
آدم و کس بی کسی و یه غریبه ساده
فقط دلش و به دست توی دیوونه داده
نه صدام نکن نه نمی خوام من شدم یه بیچاره !
من گذشتم از تو
من گذشتم از تو تو همینو می خواستی
لحظه ی رفتنم و قشنگترین لحظه می دونستی
سهم من شد یه مرگ نمناک
آره همه ی سهمم شد یه شکستن سوزناک
رفتم دیگه تو هم به آرزوت رسیدی
همیشه منو توخاطره های دورت می دیدی
روزامو ولحظه هام دقیقه هام پر از مصیبت
توهم با خودت می گی زندگی بی من چه عاشقونست !!!
رفتی ...؟!
بار سفر و بستی بدون خبرو خداحافظی
گذشتی از پیش منرفتی
دل من رواما تو شکستی
نمی خواستم هیچ وقت از تو چیزی نکردم هیچوقت به تو بدی
بودی برام بهونه ی زندگی آتشی به روی عشق همیشگی
اما حالا بگو کجایی؟
یه خاطره
می دونستم آخر می شم برات یه خاطره
یه عشق قدیمی و یه یاد از یاد رفته
من که برات چیزی کم نذاشتم
نمی دونم چرا اما رفتی از کنارم
اما تموم شد هر چی که بین ما بود
خاطره هامون رفت دیگه از یادمون
دیگه نداریم عشقی تو این بازی قدیمی
بازم می گم چشماتو دیگه دوست ندارم
دستای گرمت رفت پی یه عشق تازه
خودتم شدی مثل این زمونه یه بازنده
دست کی رو تو دستات گرفتی ؟
آشنای دیروز
رفتم من همینو می خواستی
ستاره ی شبم و قشنگترین لحظه هایم مال تو
تو بی نیازی از من
ولی من قسم راستم بودی تو
رفتم من شعرام دیگه مال تو
گذشتم از تو وعشقت
میزم زندگی می کنم با خاطره های دورت
تورو یادم میاره حتی سبز و آب و آیینه
فاصله افتاد آخر میون دل من و چشمای تو
آهای آشنای دیروز من میرم تو بمون با خوشی هات
میرم تا بمونه از من برات فقط یه خاطره ی دور
یادت نره نگاه خیسمو اشکای چشمامو
.
کفش هایم
لباس هایم همه از خستگی می گویند
پتویم بوی مرگ می دهد بالشتم از رفتن بی داد می کند
موهایم با صاف شدن لج کرده است
دلم با همه چیز و همه کس قهر کرده است
نفس هایم قصد حرام کردن اکسیژن دارد
آهتگ هایم همه از گریه می گویند
کتاب هایم از نا امیدی و رفتن حرف می زنند
تنه ی لشم خسته تر از امروز و دیروز
دستهایم با ساز تنهایی کار می کنند
پاهایم فقط برای رفتن آماده اند
کفش هایم برای تو دلواپسی می کنند
لبریزم از مردن
سرشارم از رفتن
عروسک تنهایی
عروسک تنهایی کتاب نا امیدی بالشت خسته ی صورتی
خود کار های به آخر رسیده دفتر های جوهری
در میزند پوچی عطری تمام شده قفسه ی در به دری
رادیویی همیشه روشن دستس به رسوایی
در کنار تخت مرگ در اتاق بی کسی همه به یادگار مانده است !
برای تو
بدنم سرد است
روزگارم سرد تر از سرد
روزهایم بدون تو
خاطره هایم تلخ تلخ است
خاطره های بدون تو
دلم می خواهد فریاد بزنم
از این دنیای فانی
گله کنم برای تو
که چرا در این جاده های بی نور ودلواپسی
تنهایم گذاشتی ؟
دل بی نیازت
سرسری زندگی کردن
رفتن و نرفتن به هیچ
کجای دل آشیان کردی ؟
آخر به کجا رسیدی ؟
در پس این همه ترس و دلهره
دل بی نیازت را کجا پنهان کردی ؟
من مطمئنم چشمای روشن تو یک روز مرا دیوانه ی عالم می کند
واژه هایم برای نوشتن از تو دلتنگی می کنند شب که می شود دستم و دلم با هم تا می توانند از وجود بهشتی تو می گویند
باور کن هیچوقت نوشتن برایم آسان نبوده اما با وجود تو
همه چی برایم آسان می شود واژه های رنگ پریده ی دلم انگار سالهاست که در چشمهایت زندانی اند.
شک و تردید
شک و تردید در دایره ی عشق
بوی کاهگل و خاک در دایره ی زندگی
در وجود تو صداقت گردنبند و امید و ایمان در نبود تو سرزمین من
خالی از مهر و محبت با وجود توپر از عشق و ایمان و صفا دسا در دست هم
نیلوفر و شقایق !
رهسپارم
بستر و لب و خواب
گل و دیدار و عشق
میز و شمع و جام می
درد و دل و داد از تنهایی
بوی مهرو وفاست
بوی گل شمعدونی حناست
درختان بزرگ سرو
تا دیار بن بست
تنهایی و تاریکی من
در پیچ و خم نابودی
بدون مشعل بدون یار
رهسپارم در این زندگی ...!
زندگی سگی
همه ی ذهنم پوچی و دلهره
همه ی وجودم خالی از عشق
صدایم گرفته از تنهایی
قلبم نمی خواهد کسی را دیگر
عادت دارم به این زندگی سگی
همین روز ها رو بیشتر دوست دارم
دستهایم بوی خاک می دهد
دلم بوی پستی و نامردی
خودمم هم می دانم این ها همه مال من است
سالهاست زندگی می کنم با این ها
این ذهن این وجود این صدا این قلب
این دست ها این دل
همه را دوست دارم همه را .!
دوران
دوران دوران غم است
دوران اشک دوران دروغ
قلب ها خالی از عشق عشق چه بی معناست
لبخندها همه تلخ
زمستان همه سردیش را بر همه ی سرزمینمان پوشانده است
بهار دیگر جایی ندارد
دوران پائیز وزمستان است
دوران تهمت و نفرت
دل ها همه بی قرار دستها همه لرزان
زندگی هم بیهوده
باید از این سرزمین کوچ کرد
به جایی رفت که
آینه های زلال از جدایی آدمها چیزی نگویند !
قشنگم
اندازه ی یک بوسه به من وقت بده
تا گذشته های بی تو بودن را دار بزنم
دلم را پاک بکنم برای آمدن سبز تو
می دم آسمونا رو گل بارون کنند
دست به دست شقایق به هم هدیه بدهند
می دم از این ور دنیارو تا اون ور دنیا رو
گل نیلوفر جلو پاهات بریزند
بیا همه چیز رو آماده کردم برای آمدنت !
تا دنیا دنیاست باهاتم
چشمهایم را باز می کنم تا زیبایی های دلت را تما شا کنم
ببینم سادگی ات را ببینم پاکی ات را
چشمهایم را باز می کنم تا دل آسمانی ات را ستایش کنم
می خونم برات از آواز عشق لیلی و مجنون
می خونم برات از شهره ی شیرین و فرهاد
چشمامو باز می کنم تا تورو بهتر از همیشه ببینم بیا دستاتو بده به من
قدم به قدم باهاتم بیا بریم یه جای دور تا فقط خودم زیباییهاتو ببینم
بیا بریم یه جای که هیچ کس نتونه غزل عشقشو توی دلت جا بده
یه جایی که فقط من باشم و تو باشی و خدا بذار فقط مال خودم باشی
این بار چشمامو می بندم و دستاتو می گیرم و آروم توی گوشت زمزمه می کنم
که تا دنیا دنیاست باهاتم !
دلم
نمی دونم همیشه یه آلمه حرف نگفته تو دلم دارم
ولی نمی دونم چرا نمیان به زبون ؟
یه آلمه حرف تو دلم خونه کرده که دیگه جایی برای تو نیست
بذار فقط غم نگفتن حرفام تو دلم بمونه
نه غم جدایی تو ....
اگر چه نبودی ...
در پس این همه سالهای دور از تو بودن حتی با خود نگفتی چگونه لحظه های دور از تو بودن را به فراموشی بسپارم
اگر چه نبودی ولی باور کن یادت ثانیه ثانیه زندگیم را در بر گرفته بود
عطر تنت همه اتاقم را پر کرده است
لبخند شیرینت لحظه به لحظه آتیش این دل رسوا رو بیشتر می کرد
تقصیر من نیست کار دلمه هر چی که هست
آخه تو بگو چگونه باید باور می کردم رفتن ناباور تو را ؟
ایمان تو
عطر تنت خوشبو تر از همه ی گل هایی ست که تا حالا بوییده ام
صدای دلنشینت را از ازل تا ابد دوست داشتم و دارم
ایمان تو در قاب کوچک یک عکس به روی دیوار دلم به یادگار مانده است
از آن سر عشق که می آمدم همه جا از آن حضور تو بود
تا انتهای حضور تو رفته ام و دیده ام
هیچ نبود جز عشق بی همتایت !
فراموشت کردم
از زلال مهر تو گذشتم از تن خستگی ات گذشتم
از چتر دوستی ات گذشتم از ذره ذره عشقت گذشتم
از احساس بی همتایت گذشتم از قامت بالا بلندت گذشتم
از خورشید وجود گرمت گذشتم از برج بلند شیدایی ات هم گذشتم
نمی دانم اینها حرفهای امروزم بود
شاید اما فردا آهسته آهسته به پیشواز تو بیایم با دلی عاشق ...
رفتن !
چه مظلومانه رفتی چه دلتنگم بعد از تو ماهیان را هم با خود بردی
دل من را اما پس دادی و رفتی رنج مرا ندیدی
بهارم را پائیز کردی آینه ام را شکستی شادی را غم کردی حالا بگو
غمت را کجا پنهان کنم ؟
رفتی؟
0می خواستی بری ولی هیچ وقت نگفتی کی
تا می خواستم معنای عشق و بفهمم
تا می خواستم دور از غمو غصه های دنیا با توبخندم
تا می خواستم با توباشم زیر یک سقف
تا می خواستمبگم قول میدم با توباشم تا ابد
گفتی چشماتو ببند دستاتوبده به من
گفتی قول میدم که تنهات نذارم
ولی تا چشمامو باز کردم دیدم نیستی
اشک صورتم و خیس کرد
فریاد زدم این بود قولت ؟
تا چشمامو باز کردم رفتی ؟
یار مهربانم
می آید و می رود یاد مهربانت
سر به شانه اممی گذارد دل پریشانت درست مثل خودت می آیدومی رود
دل نازک شیشه ایت می گوید ومی خندد دل سر به راه عاشقت
می آیی و با کلی مهربونی و خنده
در آغوشم جا می گیری می بوسمت ای یار مهربانم
بی او ...
دلم تنها
صدایم خاموش
چهره ام آتشین
اجاقم سرد
چراغم بی نور
اتاقم تاریک
روزم شب
شبم آرام
وزندگیم بی او
شکستم چه بی صدا
یک نفس ...
یک نفس با من بگو از بهار چه بسرایم ؟
وقتی همه ی فصل هایم را پائیز کردی
یک جرعه از عشق بگو وقتی که همه ی عشقم را زیر پا گذاشتی و رفتی
یک نفس از دلم بگو وقتی که دلم را شکستی و بی رحمانه تنهایش گذاشتی
یک نفس از تنهایی بگو
وقتی در تنها ترین لحظه هایم تنهایم گذاشتی
واما یک نفس از خودت بگو که دلم را زیر پایت گذاشتم ولی تونخواستی مرا
دروغ
زمزمه های آمدنت دروغ بود
دل ساده پاکت هم دروغ بود
زندگی سبز و پر از بوسه ات همش دروغ بود
نفس پر از ترانه ات هم دروغ بود
غروب نارنجی پر از پرنده ات دروغ بود
اسم آبی و آسمانی ات هم دروغ بود
گمان می کنم یادت هم دروغ بود
دیگر باور ندارم هیچ تو را
.
ما ...
من و تو روزی با هم بودیم
با خیال های قشنگمون زندگی می کردیم
ولی آسمان به ما پشت کرد
و زمین ردپای من وتو رو واسه همیشه پاک کرد
خاک ...؟
راست بگو از کدام سمت آمدی ؟
از سمت رویا ؟از سمت عشق؟
از سمت خاک؟ از سمت دریا؟ از سمت باد؟
از سمت مردگان ؟ از سمت مادران؟
نمی دانی؟ ولی من راست می گم از سمت خاک آمدم باور کن .
دیوار شکسته
طرح شکسته ی دیوار
چی رومی تونه ثابت بکنه روی نامه ی من به تو؟
یعنی شکسته میشه دل من؟ گسسته میشه عشق من؟
تومی گی دیوار نشونه ی چیه؟ تو می گی شکستن مال چیه؟
دیوار که دیوار به من چه؟
شکست که شکست به تو چه این و یادت باشه که دیوار شکسته که هیچ
غرورمم بشکنه این وسط دل از دلت نمی کنم تا ابد ...
زندگی
زندگی در پیچ وخم راهش به هر سختی هم که باشد میگذرد
زندگی من و تو ما ندارد نمی فهمد نمی ذارد نمی خندد
زندگی با درون سوخته ی من و توکاری ندارد
زندگی می رود ومی گذرد و دیگر هم نمی آید
کی به پایان می رسد این طرح زندگی
کی به پایان می رسد این همه افسردگی
زندگی غم و غصه که سرش نمی شه
زندگی تیشه می زنه به هرچی ریشه
پس کی به پایان می رسه این شب دلواپس زندگی ؟
سکوت دل من
یه روز اگه بشکنه سکوت من یه روز اگه بشکنه سکوت غم انگیز من
یه روز اگه بشکنه سکوت پر حرف من قول بده دل به دل حرفام بدی
قول بده حرفهای دلم و به دلت راه بدی ته دلم یکی داد می زنه
این لحظه های پر از سکوت من یه روز به آخر می رسه
حرفهای سر بسته ی دلم چی می خواد؟
جز یه دل عاشق و خاموش و غریب غالب خاموشی من همون سکوت منه
حرفهای نگفته ی دلم همش از سکوت منه سایه ی سکوت دست بردار دل من نیست
انتظار ...
در انتظار تو مانده ام در شب های دراز با شور وامید چشم به راهت نشسته ام
نمیشود کمی زودتر بیایی و این دل پر دردم را توکمی آرامتر می کردی؟
دلم جاودانه در سکوت است دردو غم های نگفته ام را برای آمدنت گذاشته ام
تا با تو بگویم از دوری و حسرت نبودنت چشمانم چند روزست پر از اشکند
این دو چشمانم از این جای نزدیک تا اون جای دور دور هیچ نمی بینند جز جاده های بی نور
تو بگو در راه آمدنت با چه گلی بیاستم به انتظارت ؟؟؟؟؟
تا هستم می نویسم ...
از روزهای بی فرجام
از فصل زردو پژمرده
از آتش و نیستی
از زخم های کهنه
از حوالی اسفند و باز آن زخم دل همیشگی
می نویسم تا بعد از رفتنم بدانند چه بود این خاموشی هزار تمنا
پس تا هستم می نویسم
از تاریکی وتنهایی
از گناه و نابودی از خواب و کابوس
از سفرو فریاد
از خاطرات و اشک از دیار و تبار
می خواهم بدانند بعد از رفتنم
آرزویی بیش نبودم ...
می دانم ...
می دانم و می بینم این زندگی را
می بینم شادی و هیجان را
می فهمم عطش گل برگ را
ولی چه کنم که نمی توانم از این
اتاق تاریک و غمی همیشگی دست بکشم
تنهایم نمی گذارند
دوستی مثل غم نداشتم تا کنون
شادی بود با من ولی شد رفیق نیمه راه
غم ولی آخر رفاقت
می سازیم با هم عادت داریم با هم بودن را
مهمان خانه ام شد نمی توانم بیرونش کنم
غمت هم دوست دارم .
گفتی وگفتی
از دل تنهایت که تنهایش گذاشته بودند
گفتی از غم عشقت که غو خوار را پیدا نکرده بودی
گفتی از فصل پائیز زردو غم انگیزت
گفتی از سادگیت که هکمه ی گره های دلت کار سادگی ات بود
گفتی از لاله های قرمز و خونین گفتی از روز های پرآشوب و هیاهو
گفتی از شبهای سرد و غم انگیز از فرداهای بی سرانجام از فریاد تنهایی
از گرگ و میش و گله از گرمی خورشید سوزناک
گفتی از آتش دلت از ناله های شبانه ات گفتی از هیاهوی دلواپسی
از رنج و غم و رسوایی گفتی و گفتی چه ها که نگفتی
گفتی از بازی گوشیهای کودکانه ات تا آرومی این دل سرگردان و رسوای امروزت
هرچه بود گفتی برایت دعا می کنم تا شاید
فردایت گرم و روزت روشن و دلت عاشق شود .!
شب سرد
باز شب شد
سکوت سرد دوباره اومد
صدای نفسهایم
اتاقم را پر کرده است هیس !!!
یواش حرف بزن
می خوای بری ؟ خوب به جهنم
خداحافظ
تو اون بالا ها من این پایین
چقدر از هم دوریم تو یه ستاره تو آسمون من یه بوته روی زمین
اون بالاهایی تو با کلی ستاره ولی من این پایینم روی زمین
یه دونه ام بیشتر نیستم روزامو لحظه شماری می کنم
تا شب بیادو تو هم با خودش بیاره چشم ازت بر نمی دارم تا صبح
تومنو نمی بینی ؟ حق داری تو اون بالا با کلی ستاره
ولی من این پایینم تک و تنها
عاشق نبودی
اومدی چرا این قدر دیر ؟ می خوای بری؟ چرا این قدر زود؟
برو به سلامت من که از اولم حرفی نداشتم
نه برای ماندنت نه برای رفتنت ولی یادت باشه عاشق نبودی تو
دیر اومدی که زود هم بری ...ََ!
گریه ...
سا ل هاست که کسی نمی آیدو برود
دیگر کسی سخن نمی گوید
همه ساکت اند حتی بچه ها
سالهاست که کسی نمی خندد تو هم دیگر برای من نمی خندی
فقط شب ها شب هاست که صدای گریه می آید انگار کسی سفر کرده است
که شب ها برای دلتنگی اش همه گریه می کنند عزیزکم گریه برای تو
چه معنایی داشت که زود سفر کردی ؟ ....
شاعر تبعیدی
شعر های دلم را
پیشکش آمدنت می کنم
حرفهای عاشقونه ام را
به دست دل تو می سپارم
شاعر تبعیدی چه داره
جز یه مشت شعر های ویران کننده
شرمگینم و آرام
که هیچ ندارم برای پیشکشت
جز حرف و شعر و دلی عاشق .
امروز خوشحالم
می خوام بیام به دیدنت
سر راهم یه شاخه گل نیلوفر
می چینم و برات میارم
یه شاخه گل نیلوفر با یه دل عاشق
خوبه؟
بیا به هم قول بدیم
من همه ی هستیمو عشقمو دلمو
میکنم به نامت تو هم فقط یه
قول بده که با من بمونی
همین می دونم قولت فقط واسه یه روزته
ولی باز هم خوشحالم که
امروز تو را دارم !
سکوت دل من
غمی بزرگ
تصویر از راه رسیده
خنجر خشم او
دوانده در قلب من
ترس نگاهش
خیال غمگین
نشسته در نگاهم
تکیه گاهم امشب اگر برود
به لرزه می افتد
همه ی تک تک وجودم.
بیا مرگ منتظرم ...
گرفته بود مرا تنهایی
سایه های یک رنگ زمین
برای شکستن من کافی بود
تمام وزن آسمان
در سرودی صبح برای
شکسته شدن درخت سرو کافی بود
خواب خوش مرگ
صدای رفتن از این دیار
چه خوش است؟ کی میرسد؟
دوام بین حاشیه ی زمین و آسمان
در مجاورت یک اشاره بس است
بیا مرگ منتظرم ....
مرده ام ؟
چقدر تنهام شقایقها مرده اند
روز و شب ها دیر میگذرند
ساعت ها همه از کار افتاده اند
به زندگی حسی ندارم
آدمها مرده اند
شاید من هم مرده باشم
نمی دانم ؟
فردا
هر شب از تو می نویسم
خط به خط واژه به واژه
هر شب در اتاق تاریکم پنهان می شوی
ولی من لحظه به لحظه در پی ات می گردم
تا همه ی دلتنگی همو به تو بگم
اگه تو نبودی
فردایی دیگر نبود
نه برای من نه برای شعر هایم !....
شدم آخر خاکستر
شدم آخر خاکستر
شعله ای خاموش
یادی از یاد برده
شدم نیستی یک هستی
شدم نابودی یک بودن
شدم آخر یک جرعه نابودی
یک روح مرده
چه سال ها چه سال ها
حوصله کردم از سکوت گفتم
از شبهای تار
از روزگار بی فرجام
شدم آخر یک خاطره ی کهنه ....
روشنی همزمان
مرگی تماشایی
و شاید بیابانی
در انتظار باران
مرده ای ناگهانی
طرحی با جای پای تو
عطری دلنواز
گمشده ای بیهوده
رویای کدر زمزمه ی رفتن
چمدانی پر از خداحافظی
قلب من خاموش شد
از قصد سفرت جهان خلوت از
حیرت این تصمیمت
مرغی در حال خواندن
که چرا حالا؟
روبه روی من نشستی
شاهد قطره به قطره اشکام تویی در این لحظه
مرگ فقط تویی
فرو بسته ام از این
وحشت ریخته بر سر زندگیم .
انتظارای الکی الکی
بی رویا دل سپردن به ساز تنهایی
رفتن و چشم بستن به روی همه ی بیداری
یکی یکی پاره کردن همه ی عکس های یادگاری
واسه ثبت کردن همه ی خاطره های تکراری
تو چیکار می کنی ؟ از گذشته چی داری
جز یه مشت خاطرات تلخ و رسوایی
دستای سردت نشونه ی نعره زدن دلته
بیا بیرون از این دلهره و انتظارای الکی الکی
اگه فرصت داده بودی
چنان می شکستم این حصار تنهایی رو
تا یادت نره که از نگاه من
شب پا به پا می کنه ...
همچنان با مرگ
سرانگشتان درخشان حیات
نیلوفر سرمست باغ ویرانی
عکس مکرر شب های تاریکی
در پس سال های دوری
خسته تر از دل و دیدن
می کند به یاد تو همزمان با مرگ
میگرید بدون تو همچنان با مرگ.
ساده دلم
بی شک در جاده ای رو به مرگ
می کنیم هدایت روح بی سرانجام زندگی را
ساده دلم چون گفتگویی داشتم با باران
باران چه بود؟ گریه ی آسمان؟
یا شروع مرگی هولناک؟
چراغ های خاموش آوازی غمگین
رفتن مرا به گوش تو می رساند
تو بفهم از این نا همواری زندگی
تو بخوان شبی بر این بام سر مست آهنگ نبونم را
نامت در دستم هست روزی نامعین
می کنم باز هجرت ناگریز این دل پر درد را
جنازه ی تو
گیتار ماندگارت به روی تاقچه
نقش های شادی و غمت به روی سینه
خوشه ی نازک بی وفایی در دل
میوه ی نرسیده ی تردید رو به آفتاب
قلب خاکستری و سوخته به روی خاک
پوست آجری نمناک چه پیداست
درونش فریب ها و سنگدلی
ساعت و عقربه و استخوان پوسیده ی مرگ
مگس پرواز کنان گمراه می شود در جنازه ی تو
قاطعانه پروازی دارند بدون شک بی مقصد
چشم من اما نمی گرد در این زمان به بودنت .
رفیق نیمه راه
امروز بر این زورق همنوا خفته
سایه هست یک رفیق نیمه راه
سینه ی من پر از نیلوفر های سر مست گمشده ی شب است
بی دیدن تو سایه ات اما بر سرم است
شب عشق یگانه فضای تاریک
نبض قطره قلبی آسمانی
میان رود پاک سرگردان سرما
بلور آشفته ی شراب
چهره ی شب تاب شبدری .
می پرستمت
شب چشم تو پر ستاره
آخرین نگاهت به یادم مانده
تو فرزند پاکی از دیار حقیقت
از قبله ی تابان سحر
از آینه ی خورشید فردا سایه ات از وصال
فریادت بارانی صدایت اما چه دلنشین
می پرستمت می پرستمت
در وجود پوکمن هستی تو بی خیال حصار روییدنم من
می کشم نفس تو را تا هست نفست
می گذرونم شب هزار پاره ی با تو بودن را
می خوانم اما سرود سبز با تو بودن را ...!
نفس به نفس
شلاق روزگار را می خرم
عصر خیانت و دروغ را می کشم
برج جدایی و رسوایی و
دیوار هر چه پستی را نابود می کنم
فصل سرد پاییز وزمستان را نادیده می گیرم
مرگ عشق و قصه ی درد را آتش می زنم
قرن غول جنگ و ننگ را گذر میکنم
دیار داس و خون و پرپر شدن را رها می کنم
می آیم تا به تو بپیوندم نفس به نفس
به سویت می آیم لحظه به لحظه
دل به تو می بندم سینه به سینه
ایمانت را خودت را وجودت را
صدایت را خنده هایت را چشمانت را می پرستم من .می پرستم .
گناه من
دو تا دریچه دوتا سر چشمه
دو تا عاشق دو تا ستاره
دو تا سر پناه دو تا دلداده
شبکه ی باد ویلیون های ترسناک
پاییز تکراری گل نیلوفر
قلب فقیر اشک کودکی
درس تنهایی مرگ سرمایی
ناخن شکسته دست جوهری
دردهای نگفته میوه های نرسیده
شادی های تو غم های من
صندلی قهوه ای چشمان بسته
گناه تو چهره ی خاکستری
گناه من دوست داشتن تو ... !
دلتنگی یا پشیمانی
نگاهی سنگی دستی
بنداز بزن بکش
آشیانه ای در همین نزدیکی
وجود بارانی من و تو را می طلبد
بی هجری تلخ چون عاشق
تنها دلخوشی ماهی های تشنه است
فروغ چشمانت را می طلبم
پر از اشکند نگاهت چرا ؟
دلتنگی یا پشیمانی ؟
نگران نباش کوه ها و باغ ها همه با ما هستند
ماهی تشنه لاک پشت سرگردان
کنار ما زندگی می کنند یه شاخه گل نیلوفر
هم روییده در بستر فشرده ی من و تو
ببین چنین زندگی من و تو را می خواهد
عجله کن فرصتی نیست برای بودن
دیوارها قد کشیدند قصد جدایی دارند
موش های کور . طرحی از جدایی
درهای بسته صداهای گرفته
همه نشونه یی از جدایی من وتواند
عجله کن بریم از این شهر
برویم به کلبه ی بی هجرت
فراموش کن این زندگی زود گذر را
دست بکش از این مرده ی
بی پروای خاک
امروز با من باش فردا هم با توام .
ندارم یادی از وفای تو
ندارم یادی از وفای تو
چشمان خواب تو پر شده از بی وفایی
لرزه ی نگاه من دوستت داره ولی
تو خراب کردی هر چی دوست داشتن رو
نیاز من وجود تو
سنگینی آسمان به روی دل من
پاهای خسته ی من همچو شب
می رود از این سرزمین بی وفایت
نمی خواهم رویای ترسناکت را
نمی خواهم چشمای بی فروغ بی وفایت را
نمی خواهم عشق عریان گردو خاکی ات را
نمی خواهم این روزهای با تو بودن یا نبودن را
دوشنبه می آید به امید پنج شنبه می مانم
پنجشنبه که می آید پشیمان از آمدن
این روزها هم دیگر نمی خواهند تو را
باور کن پرواز تو سخت است
ولی با جرات می گویم نمی خواهم این همه خستگی را
گریه های تکراری التماس های ویرانی
نمی خواهم هیچ این بودن تو را
تلخ است ولی پچیده ام به دور خود
خدایان شاهدند که تو را دوست داشتم
گام های آسمانی تو را می پرستم
ولی در این سرزمین خون افشان عوض شدی
برو نمی خواهم این همه تغییر وجودت را
نمی خواهم نمی خواهم این عوض شدنت را.
بعد از مرگم ...
بعد از مرگم چه کسی فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند ؟
بعد از مرگم چه کسی با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید ؟
بعد ازمرگم چه کسی برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود ؟
بعد از مرگم چه کسی گیتار به دست آواز رفتنم را می خواند ؟
بعد از مرگم چه کسی به یاد سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا ؟
نا امید
در پس این همه هیاهو
تپش های قلبت شفای کدام آشفته بود؟
صدایت که به هیچ شباهت نداشت و
در تاریکی کدام زندگی رها شده بود ؟
روزنه ی ناپیدای وجودت
بر دل کدام وجود بی خبری می لغزید ؟
دل بی همتای دیروز و امروزت
امید کدام نا امیدی شده بود ؟
سفر به سفر جدایی
پاییز غم انگیز رشته به رشته غم رنگ به رنگ سیاهی
سفر به سفر جدایی هر چه بود با خود بردی خاطره های من اشک های من خنده های من
از روی رد پایت دیدم دیدم هر چه بی وفایی را
سالهاست با خیالت زندگی کردم آخر به کجا رسیدم؟ ببین به هیچ
بین پاییز و زمستان مانده ام برگ به برگ هر چه بود را با خود بردی تو
نمی آیی دیگر نمی آیی این را به پنجره های خانه ام گفتم
سنگدلی ات را به گلها هم گفته ام
تو رفتی و من ماندم و اشک من ماندم و فریاد و یاد و نیلوفر و دریغ
دریغ از یک رنگ وفا از تو شاید در قلب روشنت جایی نداشتم
آره اما من لبخند زدم به این رفتن
این رسم روزگار دیروز و امروز ماست ای دوست
دلگیرم اما از این بی وفاییت ای دوست .
روزگار که روزگار نیست
روز های بی بهار شب های بی قرار ساعت های پر از فاجعه دقیقه های پر از مصیبت
آینده ی رو به تباهی پاییز هست و فصل مرگ روزگار که روزگار نیست قصد جان کندن ما را دارد
سرنوشت می خواند از غم از تنهایی و جدایی ورسوایی گریبان گیر این انتخاب و این عذابم
فرو افتادم از نوک هر چه هستی وحشت دارم از این ماندن و بودن
بیا خودت ببین
چگونه برایت بیان کنم ؟
از لحظه به لحظه های تاریکم ؟
از ثانیه به ثانیه مردنم
از غرق شدنم از این همه ویرانی ؟
بیا خودت ببین
حجم سنگین بغض گلویم را
زورق نا امیدی چشمانم را
پرنده ی دیروز بارانی ام را
بیا نگاه کن روز های مرگم را
ببین بازیچه ی تقدیر شدم من
زخم روزگار نشست بر دل من
عمر من گذشت اما از کوچه های جدایی
رفت و رفت هر چه بود خوشبختی !
هر دوشنبه
یادت هست خنده ی روز اول را
یادت هست رقص آتش در نگاهم را
من و تو اما ساده نگذشتیم از این عشق
می دونم یلدای امسال به رنگ هر چه بی وفایی
شاید اینم یکی از معما های مرگ باشه
می دونی هر دوشتنبه رنگآسمان من چه رنگی ؟
آسمان من با تو هر دوشنبه به رنگ ارغوان
ای خوب من ببین روزگارم را
ببین این همه دلتنگی و سردیم را
من به پایان رسیدم در این شب سیاهی
تو اما سر افراز شدی در این عشق رویایی
یادت هست که مثل شمع آب شدم برای تو
من تن دادم به عشق تو . شدم برایت پرستوی وفا
تو اما چرا رفتی ؟دلگیر از این غروب ناله ها .
به نام تو !
آرزو شاعر تنهایی و تاریکی هرچند میشه اسمشو گذاشت عاشق تنها . دختر فروردین _ متولد 1368_اصفهان
تنها دلیلش برای چاپ کردن حرفهای دلش وجود او بود .
بی وفایی یارش رو به خوبی میفهمه و می دونه که دست خودش نیست .
محبتش عشقش عجیب برای وجود یار بی وفاشه .
دوسش دارم اینو همه می دونن نه فقط حالا فرداهای نیامده هم حساب کردم
میخوام جای خودم باشم همین زندگی همین با هم بودن ها همین لبخند و اشک همین شادی و غم همین گریه های شبونه
همین دیر اومدنها همه باشند جز سفر تو !
بذار همه بدونن که تحمل رفتنت رو ندارم . چرا این طوری نگاهم می کنی ؟ توقع زیادی نیست در برابرش همه هستیمو عشقمو
همه ی وجود تنهام مال تو . فقط تو با من بمون تنهام نذار . در برابرش این همه دوست داشتن کافی نیست ؟
می خوام مقدمه رو تموم کنم خیلی ساده میگم شعر هایی که در تنهایی و خلوتم گفتم همه تقدیم به تو .